تبلیغات
زمزمه های دریا - بمب انرژی
























زمزمه های دریا

یه روزایی هست که از همون اول صبح کج خلق و بی حوصله ای. اصلا انرژی هم نداریولی خب کارت یه جوریه که کج خلقیاتو باید بزاری دم در و وارد کارگاهت بشی. تا اینجاش خوبه ولی خب سرو کله زدن با کلی بچه پرانرژی و شیطون انرژی مضاعف میخواد که از قضا اون روز انرژی اولیه اش هم نداری چه برسه به مضاعفش. امان از این روزها که باید خودتو بکشی که پا به پای بچه ها پیش بری...بگذریم....

حالا یه روزهایی هم مثل امروز پیدا میشه که از صبح یه بمب انرژی توو وجودت فعال شده که دلت میخواد حسابی با بچه ها خوش بگذرونی. بعد با ذوق و شوق و با انرژی وارد کارگاهت میشی و با هفده هیجده تا دختر بچه هفت هشت ساله بی حال و بی انرژی روبرو میشی که از همون اول صبح بدون استثنا همشون وارفته ان...

میای وسط کلاس می ایستی و میگی بچه ها خوبین؟ دو سه تا صدا از ته چاه در میاد: خوبیم. دوباره با صدای بلندتر می پرسی: حالتون خوبه؟ این بار چند تا صدای دیگه هم اضافه میشه... باز با صدای بلند تر میگی : بچه ها صبونه خوردین؟ با صدای ضعیفی میگن :بله خوردیم. بعد می پرسی: لابد ماست خوردین که انقدر بیحالین. اه اه اه آخه مگه کسی صبونه ماست میخوره؟! این بار صدای خندشون در میاد.  خب الحمدالله...

اما اینطوری نمیشه. اینا انقدر بی حالن که اصلا جرات گفتن موضوع نقاشی رو نداری چون میدونی بعدش همشون غرغرشون در میاد و فکر نکرده میگن نــــــــــــــــــــــــــــــه خــــــــــــــــــــاااانم این سخـــــــــــتــــــــــه... فکر کن با چه گیگیلهایی باید سروکله بزنی( گیگیل اون تنبل وارفته توو کلاه قرمزیه) اینه که میزنه به سرت حالشونو جا بیاری : بچه ها از جاتون پاشین. یالا یالا... زود زود زود پاشین همشون با بی حالی پا میشن بعد میگی بشینید یه کم با تعجب نگات می کنن و می شینن. هنوز ننشسته دوباره داد میزنی پاشین یالا ... حالا بشینید. بعد میگی حالا بشین پاشوی برعکس.... بشین... پاشو... پاشو... بشین... خلاصه انقدر این وسط پامیشن و می شینن و قاطی می کنن که خودشون هم خندشون می گیره. این طوری میشه که کم کم گرم بازی میشن و بی حالیشون یادشون میره. بعدِ چند دقیقه بازی می بینی دیگه وقتشه کار نقاشی رو شروع کنی....

تازه اونم چی.... نقاشی سرعتی که تا ده شماره باید یه طرحی بکشن و با شماره ده کارشونو با بغل دستی شون عوض کنن و کار اونو ادامه بدن... فکر کن چه بلایی سر اینا آوردم امروز... اصلا چه معنی داره بچه سر صبح بی حال باشه

 البته ناگفته نمونه خودمم بس که با صدای بلند حرف زدم و انقدر با بچه ها تا ده شمردم که هم صدام گرفته هم هنوز دارم توو ذهنم میشمرم...


« زمزمه دریا »


نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت 16:27 توسط دریا نظرات دوستان |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak