تبلیغات
زمزمه های دریا - در گذر زمان
























زمزمه های دریا

این سیستم دیزلی هم هر وقت خسته میشه میره توو کما و هر وقت هم عشقش کشید از کما در میاد. هر بار که هنگ می کرد می خواستم ببرمش تا برام درستش کنند بعد یاد عکسهای شخصیم می افتادم پشیمون می شدم که به کی اعتماد کنم. تا اینکه بعد پست قبلی خاموش شد و دیگه ویندوزش بالا نیومد هر کاری هم کردم و تموم ترفندهای قبلی رو بکار بردم بلکه احیا شه و برگرده نشد که نشد. بعد یه هفته بالاخره امروز صبح گفتم یه بار دیگه روشنش کنم و خدا خدا می کردم راه بیفته و بتونم عکسها رو بریزم رو فلش و از توو سیستم پاکشون کنم بعد ببرمش تعمیر و قصد کردم یه هارد جدا هم بگیرم که دیگه چیزی رو توو کامپیوتر نگه ندارم. از قضا دعاهام کارگر افتاد و روشن شد و تونستم عکسها رو منتقل کنم رو فلش. همین موضوع باعث شد نشستم به تماشای عکسها، خصوصا عکسهای وروجکهای خونه. از روز تولدشون تا حالا. دونه دونه عکسها رو تماشا می کردم و از کارهاشون می خندیدم و قربون صدقه شون می رفتم. چقدر عکسهای جور واجور داشتن و گاهی طفلکی ها رو به چه شکل و شمایلی درشون می آوردیم و ازشون عکس می گرفتیم. چه لباسهایی توو این سالها براشون دوخته یا بافته بودم. چه حوصله ای داشتما. 

همینطور که عکسها رو تماشا می کردم چیزی که برام خیلی جلب توجه کرد تغییر چهره ها بود. گاهی باورم نمی شد مثلا این عکس مال چهار پنج سال پیشه مگه در عرض یه مدت کوتاه آدم چقدر تغییر می کنه!! به عکسهای خودم که بیشتر می خندیدم اون مدل موها و ابروهای به هم پیوسته.... وای خدا خواهرام چقدر عوض شدن یا شوهراشون چقدر جوون بودن یا حتی بابا و مامان...

این میون، چشمم به عکس مادربزرگام که افتاد یهو دلم براشون یه جور عجیبی تنگ شد. یادش به خیر چه روزهایی بود. چون تنها و از پا افتاده شده بودن چند سال آخر عمرشون نوبتی نگهشون می داشتیم. میون عمه ها و خاله ها تنها کسی هم که از دو تا سالمند مراقبت می کرد مامانم بود. گاهی که نوبت هر دو شون هم زمان خونه ما می شد، ماجراها داشتیم. گاهی آلزایمر این یکی عود می کرد و اون یکی بهش می خندید گاهی آلزایمر اون یکی عود می کرد و این یکی یه چیز بهش می گفت. گاهی عین دو تا دوست بودن گاهی هم واسه چیزای کوچیک جر و بحثشون می شد و کار به قهر و آشتی می کشید. پیری بود و آلزایمر و ضعف جسمی. گاهی هم نور علی نور می شد و خاله مامانم هم میومد پیش مادر بزرگم و اون وقت بود که توو هال سه دست رختخواب پهن بود و خونمون کاملا شبیه سرای سالمندان می شد. چه روزهایی بود خدا هر سه تا شون و بیامرزه.

خلاصه صبح جمعه ای از پاک کردن عکسها به کجا رسیدم...


پ ن : یه دعایی هست که خیلی ازش خوشم میاد. برای همه تون این آرزو رو دارم : الهی پیر شی ولی نوبتی نشی.


نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت 1395 ساعت 11:03 توسط دریا نظرات دوستان |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak