تبلیغات
زمزمه های دریا
























زمزمه های دریا

یکی بود یکی نبود، چهار شمع به آهستگی می سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:
شمع اول گفت: ” من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی تواند شعله ی مرا روشن نگه دارد.
من باور دارم که به زودی می میرم...“
سپس شعله ی صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت: ”من ایمان هستم . برای بیشتر آدم ها دیگر در زندگی ضروری نیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم...“
سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتی گفت: ”من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند...“
طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.
ناگهان...
کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.
گفت :”چرا شما خاموش شده اید، شما قاعدتا باید تا آخر روشن بمانید . “
سپس شروع به گریه کرد .
آنگاه شمع چهارم گفت:
”نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم، ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم.
مـن امید هستم !“
با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ، 
کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.

پ ن: تکراریه ولی همه ما به امید زنده ایم. 


نوشته شده در جمعه 8 دی 1396 ساعت 14:45 توسط دریا نظرات دوستان |

عروس عمه ام اهل کردستانه و حدودا ده سالی میشه که با پسرعمه ام ازدواج کرده. چند سال بعد از ازدواجش مادرش هم که یه زن تنها بود مهاجرت کرد و اومد نزدیک دخترش و الان چند سالیه که اینجا زندگی میکنه. اوایل تابستون یکی از پسرهاش به همراه دختر ده ساله اش روژان اومد به مادرش سری زد و دخترش رو گذاشت و برگشت  به دیارش. چند روز پیش که دور هم بودیم دیدم هنوز این دختر همراه مادربزرگشه. از عروس عمه ام پرسیدم روژان تموم این چند وقت اینجا پیش مادرت بوده؟ گفت آره. تعجب کردم و پرسیدم دلش برای مامانش تنگ نشده؟ گفت تنگ که شده بعضی وقتا هم گریه میکنه ولی خب به لطف اینترنت و تلگرام و تلفن هر روز در تماسن. گفتم خب این چه کاریه. گناه داره بچه... گفت: مامانش میخواد از همین الان به دوری عادتش بده. تصمیم داره هیجده سالش که شد بفرستدش خارج. عجیب بود برام که یه مادر از همین الان دخترشو واسه رفتن به خارج آماده می کنه اون هم تنها. پیش خودم گفتم خب لابد دلش میخواد دخترش توو دانشگاههای معتبر اروپا یا امریکا درس بخونه و موقعیت تحصیلی وشغلی خوبی داشته باشه و پیشرفت کنه... از روژان پرسیدم: خودت هم دوست داری بری خارج؟ گفت آره. پرسیدم  خب میخوای اونجا چیکار کنی؟ ( و البته منتظر بودم بگه میخوام دکتری مهندسی یه چیزی توو این مایه ها بشم که معمولا هر بچه ای میگه) اما خب... خیلی جدی گفت: میخوام برم خواننده شم...


نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 19:06 توسط دریا نظرات دوستان |

هیچوقت یادم نمیره...
ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد... اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم... دوستی که مثل خانوادم بود... دوستی که بهش اعتماد داشتم... تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده...اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود...
چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد...یادم نمیاد سر چی...یادم نمیاد کی مقصر بود... فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می کردیم...وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد...کاری به توپ نداشت... اومد که  زخمم رو بزنه... زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم...ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه...زخمم کجاست... از این اتفاق سال ها می گذره ولی هروقت کسی رو می بینم که درد داره،  زخم داره،  بهش میگم 
هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست... نذار بفهمه چی نابودت می کنه...شاید یه روز زخم شد رو زخمت ! زخمت رو...دردت رو واسه خودت نگه دار...
میگم مراقب اونایی که جای زخمت رو بلدن باش...اونا می تونن با یه حرف... با یه کنایه... با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه... دوباره تو می مونی و درد و درد و درد...

حسین حائریان

پ ن: هر روز که میگذره مطمئن تر میشم که درددل گفتنی نیست. باید بمونه همون کنج دل و آخرش همرامون دفن شه. منتها اگه کسی هم سفره دلش رو برات باز کرد اونم بزار کنج دلت بغل دردهای خودت. اونجا بمونه دردسرش هم کمتره. باور کن خیلیها منتظر فرصت و جار زدن درد بقیه اند خیلیهام منتظر نمک پاشیدن.

نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت 13:53 توسط دریا نظرات دوستان |


از آبیِ پیراهنت ساده تر
از خنده هایت زنده تر
از صدایت زیباتر
از قامتت بلند تر
از خیالت نزدیک تر . . .
"بهت فکر می کنم"
به همین تازگی
به همین سادگی

هانیه عابدینی

نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت 00:25 توسط دریا نظرات دوستان |

از صبح این چند بیت ورد زبونمه:

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

پ ن: * امیدوارم همینطور باشه.

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 18:35 توسط دریا نظرات دوستان |

با سلام ها و لبخندهای هر بامدادت،
با بوسه ها و شب به خیرهای هر شامگاهت،
بد عادتم نکن.
من 
از نبودنهای بعد ِ رفتنت می ترسم.

" زمزمه دریا "

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 12:49 توسط دریا نظرات دوستان |

همینطور که داشتم سفره هفت سین رو جمع می کردم با خودم گفتم یه عید دیگه هم تموم شد خیلی زودتر از سالهای قبل. و مطمئنا خیلی زود و چشم بر هم زدنی هم یه سال دیگه و یه عید دیگه از راه میرسه. 
اون لحظه بزرگترین آرزوم این بود که عید سال بعد هم جمعمون جمع باشه و سلامتی همراهمون و توو عکس خانوادگی مثل امسال تعدادمون اضافه شه.

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین 1396 ساعت 18:42 توسط دریا نظرات دوستان |

به جای سبزه ی سیزده به در
دستم را به دستت گره بزن
بگذار امسال
آرزوی به بار نشسته ی سیزده به درم باشی.

" زمزمه دریا "



پ ن: کاش سبزه که گره می زنیم آرزو کنیم یه کم فرهنگمون بالا بره و گند نزنیم به طبیعت.

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین 1396 ساعت 08:14 توسط دریا نظرات دوستان |

دلم کمی بهار می خواهد
مشتی شکوفه 
و چند گلدان بنفشه
که بچینمشان کنار پنجره.

دلم باران ریز ریز می خواهد
و بوی خاک نم خورده
و نسیمی که 
لا به لای موهام برقصد و ُ 
عاشقی کند.

دلم کمی بهار می خواهد
کمی زندگی
کمی عشق 
و " تو " را
که کنج قلبم جوانه زدی و ُ 
 بوی بهار نارنج می دهی.

دلم کمی بهار می خواهد
عزیز دل!
بخند!
که هوایم،
با خنده هات بهاری می شود.


" زمزمه دریا "

نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1396 ساعت 16:33 توسط دریا نظرات دوستان |

سال نو مبارک

برای همه دوستان سالی پر از تندرستی و خوشی و شادی و اتفاقات قشنگ آرزو دارم.
امیدوارم به همه آرزوهای ریز و درشتتون برسید.
دلتون شاد، لبتون خندون، جمعتون جمع، جیباتون پر پول و خوشیهاتون مانا.

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1396 ساعت 08:56 توسط دریا نظرات دوستان |

دلم باران...
دلم دریا...
دلم لبخند ماهی ها...
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور...
دلم بوی خوش بابونه می خواهد...
دلم یک باغ پر نارنج...
دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار...
دلم صبحی...
سلامی...
بوسه ای...
عشقی...
نسیمی...
عطر لبخندی...
نوای دلکش تار و کمانچه...
از مسیری دورتر حتی...
دلم شعری سراسر دوستت دارم...
دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد...
دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند...
دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد...
دلم تغییر می خواهد... 
دلم تغییر می خواهد...

نیمایوشیج


پ ن : دلم تغییر میخواهد... خیلی وقته دلم تغییر میخواد. یه تغییر و تحولی که حالمو خوب کنه...


نوشته شده در جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 08:10 توسط دریا نظرات دوستان |

کاش چیزی به اسم تقویم وجود نداشت.
کاش روزها و ماهها و سالها اسمی نداشتند و هیچ عدد و رقمی برای شمردنشان بوجود نیامده بود. کاش همه ی روزها مثل هم بودند، بی شناسه و بی نام و نشان.


پ ن: همیشه خاطرات تلخ به لطف یاد آوری تقویم پررنگتر میشن.



نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت 07:55 توسط دریا نظرات دوستان |

زمستان ُ  
 باران ُ 
یک فنجان چای کنار پنجره
و من ُ   
"خیال ِ تو"
که یک رج در میان،
با "اشک" و "لبخند"
می بافمش...
.
.
چه شال سیاه و سفیدی بشود
دور گردنم!

"زمزمه دریا"

نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1395 ساعت 14:58 توسط دریا نظرات دوستان |

یک بار هم  این "دوستت دارمِ"  لعنتی را 
به کسی نه...، به خود خودت بگو !
خودت برای خودت ناز کن.
خندیدی به خودت بگو ؛ای جان...!
لذت ببر از تمام روزهای خلوتت.
از کُنج همیشگی؛
با شانه به مو زدن های بی قرار؛
بی ملاقات ؛
با پای پنجره آمدن و" چشم به راه نبودن"!
آری با همین ها شاد شو ..!


رسول ادهمی

نوشته شده در شنبه 18 دی 1395 ساعت 16:03 توسط دریا نظرات دوستان |

یادمه یه روز صبح دم در دانشکده یه تابلوی عجیب توجه همه رو جلب کرد: "ورودی برادران"
همه با تعجب یه نگاه به هم انداختیم و وارد ساختمون شدیم. بعد هم خودمون رو به در پشتی دانشکده که دقیقا رو بروی سلف سرویسمون باز میشد رسوندیم و تابلوی بعدی رو دیدیم : "ورودی خواهران"
مسخره بود. خیلی هم مسخره بود. بعد از سه سال تحصیل این مسخره ترین اتفاقی بود که توو دانشگاه می دیدیم. حتی مسخره تر از جدا کردن جنسیتی کلاسهای عمومی اونم بعد از ماجرای کلاس معارف و حرف یه دانشجوی پسر با طرز فکر پوسیده که ادعا می کرد زنها ناقص العقلن و پشت بند حرفش کلی جر و بحث و جنجال توو کلاس به راه افتاد و از ترم بعد کلاسهای عمومی پسر و دختر از هم جدا شد. یعنی صورت مساله پاک شد! 
بگذریم ولی جدا کردن ورودی های دختر و پسر دانشکده واقعا دیگه آخر خلاقیت حراست دانشگاه بود. هر چند هیچ وقت دلیل این کار رو نفهمیدیم ولی رو لج و لجبازی هم که بود اهمیتی به تابلوها نمی دادیم و گاهی که از سلف سرویس میومدیم بیرون و می خواستیم سمت دانشکده بریم با اینکه ورودی خواهران نزدیکتر بود یه دور صد و هشتاد درجه می زدیم و از ورودی برادران می رفتیم. و عکس همین کار رو هم پسرها انجام میدادن. البته این لجبازی منجر به باطل شدن چند تا کارت دانشجویی هم از طرف مامور حراست دانشگاه شد که تاثیری در راهی که پیش گرفته بودیم نداشت و آخرش هم یه روز صبح دیدیم که اثری از تابلوها نیست. گمونم حراست نصف شب اومد و ورشون داشت.
همینطور یادمه که یه بار برای یکی از دروس، فیلد پنج روزه ای داشتیم در استانهای مرکزی و قم و اصفهان. تقریبا یکی دوساعتی بود که از دانشگاه راه افتاده بودیم و داشتیم توو دل کویر می رفتیم. پسرها به همراه استاد جلوی اتوبوس نشسته بودن و دخترها هم پشت سر. داشتیم با همدیگه صحبت می کردیم که یهو دیدیم یکی از دخترهای کلاس یه ملحفه بزرگ بر داشت و رفت وسط اتوبوس و شروع کرد به گره زدن به میله بالای پنجره. هاج و واج بهش گفتم چیکار میکنی؟ گفت میخوام این وسط پرده بزنم راحت باشیم. گفتم مگه اومدی عروسی!! مثلا گردش علمیه با همه بچه های کلاس. مردونه زنونه کردنت دیگه چیه؟!! اگه تو میخوای بخوابی برو اون ته بخواب. صندلی ها انقد بلند هستن که کسی دیده نشه. دیگه چرا ضایع بازی در میاری!! دیدم دور ور داشته که: نه! اینجا آقایون هستن آدم راحت نیست. گفتم مگه اینجا خونه است که میخوای راحت باشی؟! خیر سرمون دانشگاه است و کلاس درس. زشته این کارها. مثلا اگه الان استاد بیاد این وسط بخواد یه چیزی رو توضیح بده باید یاالله بگه و بیاد زنونه؟!! بچه های دیگه هم به تایید حرف من صداشون در اومد که برو بشین. بی جنبه بازی در نیار و آبرومون رو نبر. خلاصه به هر بدبختی بود قبل اینکه پسرها متوجه اتفاقات اینور شن نشوندیمش سرجاش و ماجرا ختم به خیر شد.
اینکه حالا چی شد یاد این خاطرات افتادم بر میگرده به دیروز که داشتم توو نت دنبال آدرس و مسیر یه جایی در تهران می گشتم و می خواستم مسیر مترو و بی آر تی رو روی نقشه پیدا کنم که چشمم خورد به یه تیتری با این عنوان:
"بی آر تی ویژه بانوان با شیشه دودی"
البته خبر مال چند ماه پیش اصفهان بود ولی ظاهرا همچین اتوبوسهایی توو تهران هم راه اندازی شدن.
داشتم فکر می کردم ما با این خط مشی و طرز فکر و ابتکاراتی که یه عده از مسوولین دارن به کجا قراره برسیم؟ 
آیا اینکه به خاطر یک عده مرد بیمار زنها باید برن توو پستو واقعا فکر عاقلانه ایه؟
البته یاد اون بی آر تی های دو بخشه هم که می افتم لجم می گیره. یادمه یکی دوسال پیش وقتی از تهرانپارس سوار بی آر تی می شدم می دیدم یه قسمت خیلی کوچیک جلوی اتوبوسو به زنها اختصاص دادن که کلا سه چهارتا صندلی هم بیشتر نداشت و گاهی مجبور بودی تا مقصد که نزدیک به یک ساعت هم طول می کشید توو اون فشار و ازدحام جمعیت که ایستگاه به ایستگاه بیشتر می شد سرپا بایستی و بیچاره پیرزنها و مادرانی با بچه کوچک که چه پدری ازشون در می اومد و این در حالی بود که سمت آقایون پر از صندلی بود و حداقل تا نیمه مسیر خیلی راحت نشسته بودند.
نمیدونم الان اوضاع این اتوبوسها چه تغییری کرده... ولی اگه هدف مسوولین راحتی و آرامش اینگونه زنانه آیا بهتر نبود تعداد اتوبوسها و صندلیهای بخش بانوان رو بیشتر میکردن نه اینکه کلا اتوبوسها رو جدا کرده و با شیشه های دودی کاملا مستورش کنند؟!! 
با تمام این تفاسیر این تفکیک های جنسیتی هیچ مساله ای رو حل نمی کنه جز اینکه اجتماعی کاملا عقده ای و بی ظرفیت بار بیاره.
 وقتی برامون بخشنامه میزنن که کلاسهای هنری دختر و پسر ابتدایی کاملا از هم جدا باشه و حتی پسربچه های پنج شش ساله هم حق شرکت در کلاسهای دختران رو ندارن آیا نتیجه این جداسازی غیر از اینه که به وقت دانشگاه رفتن خیلی از همین پسر و دخترها ظرفیت کلاسهای مشترک رو ندارند و دانشگاه رو با مهمونی اشتباه می گیرن و به جای تحصیل همش به فکر جنگولک بازی و عشق و حالند؟
آیا غیر از اینه که اینکار هم توهینی بزرگ به مردان محسوب میشه و هم زنان رو بی اعتماد به نفس بار میاره که نتونن توو اجتماع حقشون رو بگیرند و در نهایت غیر از اینه که دو جنس رو نسبت به هم حساس کنه؟!!
از قدیم گفتن آدمها رو از هر چی محروم کنی نسبت به اون چیز حریص تر میشن. مهمترین کار برای داشتن یه جامعه نرمال فرهنگ سازیه نه جداسازی. به بچه ها حد و مرزشون رو یاد بدیم تا بدونن روابط تا چه سطحی باید باشه نه اینکه از مردها لولو بسازیم و زنها رو ضعیف خطاب کنیم. عمریه دارن مردا این ور، زنها اون ور می کنند، حالا به نظر شما فساد توو مملکت گل و بلبل ما کمتر از بلاد کفره ؟

"زمزمه دریا"

نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1395 ساعت 17:20 توسط دریا نظرات دوستان |

یلدا یعنی چند ثانیه بیشتر حواسمون به زندگی باشه. 
به زندگیمون... 
به دور و برمون...
به عزیزانمون... 
به همنوعانمون...

دوستان گلم!یلداتون مبارک
برای همه عزیزانم بهترین شب را آرزو می کنم. امیدوارم دلتون گرم گرم باشه از عشق و از مهر. لبتون خندون و دلخوشی هاتون مانا.

نوشته شده در سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت 15:45 توسط دریا نظرات دوستان |

یادش به خیر
ما هم 
حرف زدن بلد بودیم
از تهِ دل می خندیدیم
بی خبر بزرگ شدیم
دیگر خنده به ما نیامد
روزگار ساكتِمان كرد

فرید صارمی

یه کانال دیرین دیرین دارم که قبلا موضوعات انیمیشنش جالب بود ولی الان مدتیه اینم مثل خیلی از برنامه های تلویزیونی بیشترش شده تبلیغات. همیشه هر قسمت جدید که می اومد توو یکی از گروههای فامیلی فوروارد می کردم. منتها دیگه این اواخر که تبلیغاتی شده می خواستم پاکش کنم ولی باز به خاطر علاقه زیاد خواهرزاده ام که مامانش اجازه نمیده کانال اضافه ای روی تلگرامش باشه نگهش داشتم. گاهی که چند روز یادم میره چیزی بفرستم صدای این بچه در میاد که خاله جون چرا دیگه دیرین دیرین نمی فرستی....
دیروز که همه دور هم جمع بودیم اومد اجازه گرفت و گوشی مامانش رو برداشت و با اون یکی خواهرزاده رفتن توو یه اتاق دیگه. چند دقیقه بعد متوجه خنده هاشون شدم که بیشتر قهقهه بود تا خنده و معلوم بود از ته دلشون میخندن. قهقهه هایی که تمومی هم نداشت. با تعجب پرسیدم اینا به چی این طور میخندن؟ که خواهرم گفت: دیرین دیرین...خواهر جان...روزی صد دفعه هم ببینه بازم همینطور می خنده.
خوش به حال بچه ها. با چه چیزهای الکی ای شادن و به چه چیزهای کوچیکی اینطور میخندن... 
الان یه ساعته دارم فکر می کنم آخرین باری که خودم اینطور از ته دل خندیدم کی بود!!!!! یا واسه چه موضوعی بود!!!!! منتها هر چی فکر می کنم اخرین خاطره ای که یادم میاد مال یکی دو سال پیشه.
جای تاسفه.ما بزرگترها چقدر دیر به دیر می خندیم و چقدر زود خنده هامون تموم میشه.


نوشته شده در پنجشنبه 25 آذر 1395 ساعت 17:41 توسط دریا نظرات دوستان |

بعضى آدمها را باید آنقدر تكثیر كرد،

تا مبادا نسلشان منقرض شود

آنها كه دلیلِ حالِ خوبتان هستند

آنها كه حتى با فكر كردن بهشان،

لبخند روى لبت می نشیند

همان آدمهایى كه در بدترین شرایط،

شما را تمام و كمال پذیرا بودند

دارید اگر از این نایاب ها،

دو دستى بچسبیدشان


علی قاضی نظام

نوشته شده در دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت 08:37 توسط دریا نظرات دوستان |

هیچ وقت نگذارید یک نفر،
بشود همه زندگی تان 
بشود همه فکر و خیال تان
بشود همه لحظه های تان 
بشود همه کس تان.

عادی زندگی کنید،
با همان آدمهای همیشگی دور و برتان
با همان آرزوها و رویاهای قبلی تان
با همان سرگرمی ها و دغدغه های روزمره تان.

که اگر روزی،
به هر دلیلی،
آن یک نفر، دیگر نبود
با یک حجم ِ بزرگ ِ تنهایی مواجه نشوید،
که ندانید جای خالی اش را با چه پر کنید،
که یادتان نیاید تا قبل از او چگونه زندگی می کردید.
که دیگر نتوانید به زندگی عادی تان برگردید.

هیچ وقت نگذارید یک نفر چنان در دل و روحتان نفوذ کند،
که بعد از او هر روز و هر شب در ازدحام ِ دلتنگی هایتان خفه شوید.
که بعد از او مرده باشید.


"زمزمه های دریا "

نوشته شده در شنبه 13 آذر 1395 ساعت 08:47 توسط دریا نظرات دوستان |

" 25نوامبر روز جهانی رفع خشونت علیه زنان "

می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار و گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته.
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد س.ک.س.ی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده.
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است(باعرض پوزش) که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.
خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.
می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود
خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید.
خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی
خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آشپزخانه .
خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی پسری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم....
و از ماست که بر ماست .

خشونت بی کلام از تهمینه میلانى


نوشته شده در جمعه 5 آذر 1395 ساعت 14:32 توسط دریا نظرات دوستان |

این روزها از بنایی و عملگی خلاص شدم و افتادم به کارهای هنری. از بس امسال از نظر جسمی و روحی به هم ریخته بودم، غیر از کلاسهایی که با بچه ها داشتم هیچ کار مفیدی انجام ندادم. همه میگن برای فرار از فکر و خیال و مشغله های ذهنی بهترین راه اینه سرتو به یه کار و هنری گرم کنی. این شد که چند روز پیش هر چی کاموا داشتم گذاشتم جلو روم و کلی فکر کردم باهاشون چیکار کنم. آخرش ختم شد به بافتن عروسک.(جون به جونمون کنن عشق عروسکیم، حتی تو هشتاد سالگی). خلاصه چند شب مشغول این کار بودم تا دیشب که نوبت بافتن موهای عروسک رسید (کار پدر دربیاری هم بود و باید دونه دونه رشته های کاموا رو روی سرش گره میزدم). از ساعت ده شب رفتم توو اتاقم و مشغول به کار شدم تا ساعت دوازده و نیم به خودم اومدم و دیدم هر چی فکر و خیال و دل مشغولی و گذشته و حال و آینده و استمراری و التزامی و فعل و فاعل و مفعول و مضاف و مضاف الیه وووووووو......   از سرم گذشته و من دو ساعت و نیم در کش و قوس این افکار بودم. آخرش هم با چشای لوچ شده و مخ دود کرده گرفتم خوابیدم.
خلاصه کلام خواستم بگم واسه فرار از فکر و خیال هر کاری جوابگو نیست. همون بهتر برم با بچه ها سر و کله بزنم تا اینکه کنج اتاق عروسک ببافم.

پ ن: دست به مو کاشتنم خوب شده. اگه کسی خواست مو رو سرش بکاره با قلاب و کاموا در خدمتم

" زمزمه دریا

نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 16:16 توسط دریا نظرات دوستان |

گرچه با دوری او

زندگی ام نیست ولی...

یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز


سیمین بهبهانی

پ ن: باران و طوفان و دریا و موجهای بلند
خاطرات خوش مهر ماه من است.

مهرماه باشه و در مرخصی باشی و نتونی بری سفر....هووووووووف

نوشته شده در یکشنبه 25 مهر 1395 ساعت 15:49 توسط دریا نظرات دوستان |

با حوصله ی تنگ و دلِ سنگ چه سازم
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

علیرضا بدیع

همین...

نوشته شده در جمعه 23 مهر 1395 ساعت 14:04 توسط دریا نظرات دوستان |

روز هفتم محرم است و خونابه هایی که طبق معمول هر سال از جوی وسط محله می گذرد و صحنه دلخراش و دردناکی را به نمایش می گذارد. و من ساعتهاست در این فکرم که چگونه برای شفای درد عزیزمان و برای گشایش گره از مشکلاتمان نذر می کنیم و موجود زنده ای دیگر را سر می بریم. آیا نمی شود مهربانانه تر با خدای خویش معامله کنیم؟!!!

" زمزمه دریا "

پ ن : صبح مسیر دیگه ای رو برای رفتن به محل کار انتخاب کردم تا با صحنه کشتار حیوانات نذری مواجه نشم ولی خونابه ها تا انتهای خیابان جریان داشت.

نوشته شده در یکشنبه 18 مهر 1395 ساعت 19:20 توسط دریا نظرات دوستان |

بعضی ها هستند که نمی توان آنها را فراموش کرد.
بعضی از آدم ها را باید گوشه کناری از قلبت داشته باشی، 
باید آنها را برای همیشه در گنجینه ای برای خودت نگهداری،  
حتی اگر آنها تو را نخواهند 
و حتی اگر دیگر هیچ وقت نتوانی آنها را ببینی، 
شاید پیامی هم نتوانی به آنها بدهی.
هر از چند گاهی سراغِ عکس هایشان می روی 
و با دیدن آنها لبخند می زنی.
به عکسی خیره می شوی و گذشته تو را آرام صدا می زند...
بعضی از آدم ها زمانی بودند اما حالا نه!
حالا آنها خیلی دورند، 
آنقدر دور که دیگر ممکن نیست تُن صدایشان را بشنوی.
گذشته هیچ گاه بر نمی گردد.
بعضی ها متفاوت اند.

شایلی آخوندی

نوشته شده در جمعه 16 مهر 1395 ساعت 19:30 توسط دریا نظرات دوستان |

باید فکری به حال خودمان کنیم
فکری به حال دلمان
فکری به حال تنهاییمان
پاییز را که نمی شود یک نفره آغاز کرد.
نمی شود که روی برگهای زرد و نارنجی،
بدون خنده ها و شیطنتهای دونفره قدم زد.
نمی شود که به تنهایی زیر یک چتر،
خیابانهای خیس و بارانی را پیمود.
نمی شود که عاشق نشد.
اصلا باید یکی باشد،
که دستانش را دور شانه هایت حلقه کند، 
و پا به پای تو، 
پاییز را
قدم بزند...
ببوید...
بخندد...
شیطنت کند...
باید یکی باشد که زیر نم نم باران، 
برایت شعر بخواند.
یکی که از بالاترین شاخه درخت،
برایت انار بچیند.
باید یکی باشد که غروبهای سرد و دلگیر پاییزی را
برایت گرم و دلپذیر کند.
و عطر و بوی باران را 
به همراهت،
نفس بکشد.
باید یکی باشد...
.
.
باید فکری به حال خودمان کنیم.
فکری به حال دلمان.
فکری به حال پاییزهایی که تنها می گذرند.

" زمزمه دریا "

نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت 19:18 توسط دریا نظرات دوستان |

آرام شده‌ام
مثل درختی در پاییز
وقتی تمام برگ‌هایش را
باد برده باشد!

رضا کاظمی

پ ن: تابستون با همه سختیهاش گذشت. با همه خستگیش. با همه فشارها و رنجها و تلخی هاش. خوبیش اینه که دارم پوست کلفت تر میشم. لااقل دیگه مثل قبل ترها با کوچکترین چیزی اشکم سرازیر نیست. این روزها فقط دلم یه مدت استراحت میخواد دور از همه چیز، دور از همه کس، دور از کار و دغدغه هاش، حتی دور از تکنولوژی. دلم سبک شدن میخواد، دلم آروم شدن میخواد درست مثل همون درخت پاییزی که باد همه برگهاشو برده باشه.

نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور 1395 ساعت 16:53 توسط دریا نظرات دوستان |

من اگر خدا بودم ، همه چیز را مساوی بین بندگانم تقسیم می‌كردم...
این انصاف نیست...
كه یک نفر جان بكنَد و دیگری بیخیال‌ترین آدمِ روی كره‌ی زمین باشد.
كه یک نفر تنهایی را تا آخر عمر بغل كند و دیگری رنگ به رنگ آدم عوض كند.
یک جای كار می‌لنگد، جور در نمی‌آید.
واقعاً این انصاف نیست...

علی قاضی نظام

پ ن : گاهی فکر می کنم بعضیامون هرچقدر هم زور بزنیم و بدویم طالع مال اونیه که از اول واسش خوب نوشتن. دویدنها همش زور الکی زدنه و دنیا داره به ریشمون می خنده.

نوشته شده در جمعه 29 مرداد 1395 ساعت 16:15 توسط دریا نظرات دوستان |

شاید
یک روز
یک نفر
تمام راه های رفته را
به خاطر تو برگردد
یک نفر
که به شانه ات بزند: "ببخشید خانم
این لبخند برای شما نیست
که در ایستگاه جا گذاشته اید؟"


پ ن: تموم سختیهای تابستون رو به این امید می گذرونم که مهرماه شه و بتونم کوله ام رو بندازم رو دوشم و یه هفته برم سفر.

نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد 1395 ساعت 09:17 توسط دریا نظرات دوستان |

میگن آدمِ ٢ شب هیچ وقت شبیه آدمِ ٢ ظهر نیست.
راست میگن. نمی دونم چه جوریاس دو ظهر وقتی توو فکری، فکرت خیلی شاخ و بال نمیزنه و بیشتر درگیر آخرین دغدغه اون روزه، اما خدا نکنه دو شب باشه و تو هم هی توو رختخواب غلت بزنی و خوابت نبره.اوووووووف.... یعنی کل زندگیت جلو چشت میادا.... حالا کاش قسمتهای خوبش باشه. اما دقیقا لحظه های تلخش مونتاژ و پخش میشه. اه اه...
از بیخوابی کلافه میشی میری سراغ گوشیت. اما دریغ از یه جک که بخونی و بخندی. انگار داری سوگنامه سیاوش میخونی. یکی از شکست عشقی میگه یکی از نامردمی، یکی از اعتیاد، یکی از خیانت، یکی از اختلاس، یکی از تورم، یکی از... گمونم همه دو شبی ان و دارن غصه هاشون رو مرور میکنن. هیچی دیگه... این میشه که میای اینجا و این چرت و پرتها رو می نویسی. فقط امیدوارم این موقع شب کسی اینارو نخونه.
هیییییی....روزگاااار.... خواب خوش از ده شب تا ده صبحم آرزوست.

" زمزمه دریا "

پ ن: آقا چند تا جک بفرستین بیاد باعث انبساط خاطرمون شه خب. ثواب داره به خدا.

نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد 1395 ساعت 02:43 توسط دریا نظرات دوستان |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Template By : Pichak